تبليغاتX
راحیل یک فرشته است

قالب پرشین بلاگ


راحیل یک فرشته است
راحیل یک فرشته است

یه کم معرفت داشته باش

یه نظر بده

[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 10:23 ] [ راحیل ]

هوالعادل

وقتی رسیدم خونه خیلی حال بدی داشتم ، دراز کشیدم روی کاناپه ، زیپ کیفم رو باز کردم و پاکت سیگار رو برداشتم ، درش رو باز کردم و یه نخ گذاشتم بین لبهای خشکم ، فند ک رو از توی کیفم در اوردم و روشن کردم ، با اولین پوک سرفم گرفت ، شاید یک سالی می شد که نکشیده بودم ، احساس می کردم آرومم می کنه ، خاکستر های سیگارم رو توی بشقاب میوه ای که روی میز بود می گرفتم ، حوصله نداشتم دنبال زیر سیگاری بگردم ، یک ، دو ، سه ، چهار نخ دود کردم، گوشیم زنگ زد ، گوشی رو از کیفم برداشتم ، سهیل بود ، سعی کردم صدام رو طبیعی کنم ، اما بغض توی گلوم بزرگ تر از اون بود که بتونم قورتش بدم :

_ بله ؟

سهیل : سلام ، خوبی عزیزم ، کجایی؟

_ تازه رسیدم خونه .

سهیل : اِ ، چرا انقدر زود اومدی؟

_سرم درد می کرد اومدم خونه.

سهیل : باشه ، من دو ساعت دیگه می رسم خونه ، کاری نداری؟

_ نه خداحافظ .

بدون اینکه صدای خداحافظیش رو بشنوم قطع کردم. از جام بلند شدم ، سرم گیج رفت ، وای یاد اون لحظات دیوونم می کرد ، لباسام رو در اوردم ، بشقاب میوه که حالا پر از خاکستر بود رو برداشتم و بردم توی آشپزخونه ، سهیل رو با اون خنده هاش یادم اومد ، وقتی وارد کافی شاپ شدن، پشت به در نشست ، و اون دختره خواست بشینه که سهیل صندلیش رو کشید سمت خودش و هر دو خندیدن ، صدای خنده هاشون هنوز توی گوشمه ، صندلی سهیل با دختره حتی سه سانت هم فاصله نداشت ، سهیل پاشو حلقه کرد زیر پای دختره ،من از پشتشون همه چیز رو می دیدم ، دستشو دور شونه دختره انداخت و مِنو رو نگاه کردن، مدام می خندیدن، نمی شنیدم چی می گن اما صدای خنده هاشون توی سرم بود ، یک ساعت و نیم به عشق بازی هاشون نگاه کردم ، یک ساعت و نیم سوختم ، یک ساعت و نیم بغضم رو قورت دادم ، و چهار فنجان قهوه ترک بدون شکر خوردم ، تصمیم به رفتن داشتن ، سریع حساب کردم و رفتم داخل ماشین، دست سهیل حلقه بود دور کمر دختره ، درب ماشین رو براش باز کرد و تا کمر خم شد ، سوار شد ، دیدم که سه بار توی ماشین سهیل ... وای ... سه بار بوسیدش...، سوختم از این همه وقاحت...

آخ ، با چاقوی میوه خوری دستم رو بریدم ، اسکاچ و سینگ ظرف شویی پر خون شده بود ، دستم رو با آب یخ شستم و یه دستمال کاغذی پیچیدم دورش.

ساعت8 بود که سهیل اومد ، من توی آشپزخونه بودم ، ماکارانی رو آبکش می کردم ، سلام کرد ، سلام کردم ، پرسید :چه خبرا ؟ گفتم :سلامتی . و فقط همین ، شاید خسته بود ، از صبح سر کار و ... نه ، تفریح هم رفته بود ، برگشتم و نگاهش کردم ، با شلوارک و زیرپیرنی جلوی تلویزیون لم داده بود ، چقدر دوسش داشتم ، یه لحظه عشق بهش همه ی وجودم رو گرفت، اشتباه دیده بودم ، لباساش رو روی کاناپه نگاه کردم ، وای نه ، همون لباسا بود ، تمام اون عصر رو باز مرور کردم . میز رو چیدم ، عاشق ماکارانی بود ، نشست سر میز و گفت: آخ جون چقدر هوس کرده بودم. با هم شام خوردیم ، سکوت بدی بود ، خسته بودم ، میز رو جمع کردم ، ظرفهارو شستم ، چای ریختم و میوه اوردم ، مثل همیشه . یازده بود که گفت: من می رم بخوابم خیلی خسته ام. رفت . باز مرور کردم ، چقدر حالم بد بود ،  خیلی فکر کردم ، همیشه وقتی حالم بد بود فقط یه چیز خوبم می کرد، دل و زدم به دریا ، مسواک زدم ، سهیل طاهباز خوابیده بود ، سرم رو گذاشتم روی بازوش و محکم بغلش کردم ، اما حالم خوب نشد ، حتی بغضم هم نترکید. سعی کردم خودم رو بزنم به فراموشی . خوابم برد.

ادامه دارد...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان آموزنده, قصه عشق, رمان, داستان عاشقانه
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 14:13 ] [ راحیل ]

دوستان عزیز سلام

تصمیم گرفتم داستانی به نام "قصه ی عشق" رو در چند پست براتون بذارم.

امیدوارم از مطالعه این داستان لذت ببرید.

منتظر نظراتتون هستم.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان آموزنده, قصه عشق, رمان, داستان عاشقانه
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 14:10 ] [ راحیل ]
خیلی سخته مجبور باشی پدری رو به پدری بپذیری که بعد از چهل و چهار سال زندگیش تمام ارزش هایی که به بچه هاش یاد داده رو لگد مال کنه و بعد بگه اتفاقیه که افتاده کاریش نمی شه کرد.

بابا

حالم خیلی بده

کاش می تونستم داد بزنم

بهت بفهمونم با زندگی من و خواهرم چیکار کردی

بابا دارن تبل رسواییتو می زنن

بابا می دونی رسوایی تو رسوایی بچه هاته

می دونی یه عمر باید تنم بلرزه که نکنه دیگران بهم زخم زبون بزنن

خداوند تو و مامان رو از یک روش امتحان کرد

اما تو مردود شدی

تو باختی

تو خیانت کردی

و ما

شرم می کنیم که توی صورتت نگاه کنیم

شرم می کنیم از دیدن شرم پدرمون

کاش اینا رو می خوندی

کاش...

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 9:20 ] [ راحیل ]

و مهم تر از همه می خوام عید رو به عشقم

http://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.com

تبریک بگم

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 17:2 ] [ راحیل ]


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های

بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی . . .

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

دوستان عزیز سلام

بابت تاخیر چند روزه ام برای آپ کردن وب شرمنده ام

تا حدودی در جریان هستید که درگیر مشکلات خانوادگی هستم

التماس دعا

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 16:54 ] [ راحیل ]

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! 

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 10:26 ] [ راحیل ]

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.

تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش منشیم درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!

خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه‌گي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.

وقتي داشتيم برمي‌گشتيم، مشیم رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي‌كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.

وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد لباس مناسبي بپوشم تا امروز هميشه به يادتون بمونه شما هم راحت باشيد راحت راحت .

در جواب بهش گفتم خواهش مي كنم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه‌اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه‌هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو مي‌خوندند.

... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد
برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان عبرت آموز, داستان آموزنده
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 10:24 ] [ راحیل ]
مروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه مي شد.  منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي. بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم  ميانشون بود بيدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت .

منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.

ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.

 در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم  برد وژاله رو كور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.

بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.

ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره  تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده. در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش. حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد.

يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت  من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم.......  دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت و با علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.

بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد  وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد .

ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد . منصور گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده . منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي و با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد  از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي و گفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم. سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت. دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه...

 منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان عبرت آموز, داستان آموزنده, داستان عاشقانه
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 10:6 ] [ راحیل ]
وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
.بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نکاه کردی و خندیدی وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی... وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان عبرت آموز, داستان آموزنده, داستان عاشقانه
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 9:59 ] [ راحیل ]

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا
شاید شبیه قصه ی من باشه : آخه من خجالت می کشم بهت بگم.. .Sad


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان عبرت آموز, داستان آموزنده, داستان عاشقانه
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 9:56 ] [ راحیل ]

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌كنند و سر هم داد می‌كشند؟

شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر كدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچكدام استاد را راضى نكرد...

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى كه دو نفر از دست یكدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یكدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این كه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر كنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى كه دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها سر هم داد نمی‌زنند بلكه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌كنند.

چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیك است. فاصله قلب‌هاشان بسیار كم است.

استاد ادامه داد: هنگامى كه عشقشان به یكدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌كنند و عشقشان باز هم به یكدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا كردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یكدیگر نگاه می‌كنند!

این هنگامى است كه دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان عبرت آموز, داستان آموزنده, داستان عاشقانه
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 9:53 ] [ راحیل ]
پنج شنبه باورم شد پدرم از مادرم خواهرم و من برید ،

از یه زندگی بیست و دو ساله برید ،

از همه خاطره های خوب و بدمون برید ،

خیلی حال بدی دارم

از خدا برامون صبر بخواید

برای مادرم که یه عمر تهمت شنید و اخر بهش خیانت شد

برا خواهرم که تمام عشقش پدرم بود پدرم رهاش کرد

برای من که پدر داشتم اما نداشتم

حالا مادرم بار یه زندگی افتاده رو دوشش

هم خونه و هم لوازم خونه

برای این که زندگی کنه

دلم خونه

احساس می کنم دیگه واقعا یتیم شدم

دیگه پدر ندارم

دیگه یه خانواده ندارم.

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 13:30 ] [ راحیل ]

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

 

این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان عبرت آموز, داستان آموزنده
ادامه مطلب
[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 10:32 ] [ راحیل ]
چهارم اسفند تولد پدرم بود

هر سال براش هدیه می گرفتم و تولد

اما امسال

دلم ازش گرفته بود

چند بار شمارشو گرفتم اما قطع کردم

می دونستم تماس باهاش حتی برای تبریک باعث می شه بهش بی احترامی کنم

خدایا عاقبت به خیرمان کن


برچسب‌ها: پدر
[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 12:48 ] [ راحیل ]

به این لطیفه چند بار میخندید؟

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.
برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان عبرت آموز, داستان آموزنده
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 9:58 ] [ راحیل ]

داستان کوتاه جوجه عقاب اثر گابریل گارسیا مارکز

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.


بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن


 


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان عبرت آموز, داستان آموزنده
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 9:55 ] [ راحیل ]
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دخترمعجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان عبرت آموز, داستان آموزنده, مادر شوهر, عروس
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 9:52 ] [ راحیل ]

درسی که مرد به همسرش داد!

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان عبرت آموز, داستان آموزنده
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 9:50 ] [ راحیل ]
روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!!
     وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان عبرت آموز, داستان آموزنده
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 9:47 ] [ راحیل ]
پشت هر مرد یه زن باهوش وجود داره!

خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.

خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و...

علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.

خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟

این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!


برچسب‌ها: داستان کوتاه, طنز, داستان آموزنده
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 9:45 ] [ راحیل ]
مرا بغل کن

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...

مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, عشق, داستان آموزنده
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 9:44 ] [ راحیل ]
  مدتی بود در یکی از بیمارستان ها ی شهر لندن در روزهای یکشنبه سر ساعت ۱۰:۳۰ بیمار تخت شماره ی ۳ از بین می رفت و این به نوع بیماری فرد بستگی نداشت!!! عده ای این اتفاق را به ماورا نسبت می دادند و عده ای هم در مورد آن نظری نداشتند . این مساله تا جایی پیش رفت که عده ای از پزشکان جلسه ای گذاشتند تا علت این حادثه را پیدا کنند ٬ قرار بر این شد تا در روز یکشنبه در ساعت مقرر همه جمع شوند و تخت مورد نظر را زیر نظر بگیرند . روز موعود فرا رسید عده ای با انجیل سر قرار حاضر شده بودند در ساعت ۱۰:۳۰ مارتا کارگر نیمه وقت وارد اتاق شد به سمت پریز برق رفت و دستگاه حیات مصنوعی را از برق کشید و جارو برقی خود را به برق زد؟؟؟؟!!!!!!!


برچسب‌ها: داستان کوتاه, طنز, داستان آموزنده
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 9:40 ] [ راحیل ]
خیلی سخته که داد بزنی

فریاد بزنی

جار بزنی

به یکی بگی دوست دارم و باز باورش نشه

باز بهت بی اعتماد باشه

خیلی سخته

حمید من عشق من عزیز من

به خدا عاشقتم 

به خدا دوست دارم

به خدا همه کس منی

غیر از تو کسی رو ندارم

یه کم باورم  کن

می دونم دوستم داری ولی دست از این بی اعتمادی هات بردار

باورم کن

باورم کن که عاشقتم


برچسب‌ها: عشق
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 9:36 ] [ راحیل ]

زندگی قدیم و جدید در یک نگاه


برچسب‌ها: طنز, کاریکاتور, زندگی قدیم, زندگی جدید
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 11:0 ] [ راحیل ]

تاثیر پرخاشگری شوهران برروی زنان!


 

ک پژوهش جدید توسط روان‌شناسان آمریکایی نشان می‌ دهد یکی از دلایل افسردگی در زنان می‌تواند حاصل زندگی کردن با شوهران عصبانی، پرخاشگر و تندخو باشد.

روان‌شناسان دانشگاه میسوری طی یک تحقیق که سه سال به طول انجامید از ۴۱۶ زوجی که تازه ازدواج کرده‌ بودند تعامل سه سال زندگی مشترکشان را به صورت رندوم و با اجازه زوجین فیلمبرداری کردند و بهترین تعامل و بد‌ترین تعامل‌ها را به صورت فیلمی ۲۰ دقیقه‌ای تهیه کردند.

در این نوار ویدئویی دو نوع رفتار شامل رفتار ضد اجتماعی و رفتارهای پرخاشگرانه مورد توجه و بررسی قرار گرفت. شرکت کنندگان در ابتدای این پژوهش هیچ علائمی از افسردگی نداشتند.

محققان با اشاره به این مطلب اعلام کردند که عکس این امر یعنی تاثیر خشم زنان در افسردگی شوهران صدق نمی‌ کند. بعلاوه رفتار گرم و مثبت از جانب شوهران، تاثیر منفی رفتارهای خصمانه آن‌ها را کاهش می‌‌دهد.

دکتر کریستین پرولکس، محقق دانشگاه می‌سوری در این باره خاطرنشان کرد: خشونت شوهران به میزان قابل توجهی، علائم افسردگی را در همسران آن‌ها افزایش می‌‌دهد.

به این ترتیب پس از تنها ۳ سال زندگی مشترک هرچه این رفتارهای خصمانه و ضد اجتماعی در شوهران بیشتر باشد، ‌علائم افسردگی در همسر وی تشدید می‌‌شود.


برچسب‌ها: زندگی موفق, ازدواج موفق, افسردگی زنان, پرخاشگری مردان, انتخاب همسر
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 10:55 ] [ راحیل ]
گاهی اوقات زن و شوهرهایی را می بینیم که هیچ تناسبی با هم ندارند، مشکلات زیادی در زندگی مشترک شان دارند و به نظر می رسد از همان اول، ازدواج شان نادرست بوده است.

در این مواقع با خودمان می گوییم چطور آنها همدیگر را انتخاب کرده اند؟ مگر از همان اول متوجه نبودند که تا این حد با هم اختلاف دارند؟ شاید فکر کنید که آنها در زمان انتخاب، آگاهی و منطق درستی نداشته اند، یا اساسا آدم های عجیب و غریبی هستند که توانسته اند دست به چنین انتخابی بزنند! اما بیشتر مواقع این طور نیست!


به ادامه مطلب مراجعه کنید...

برچسب‌ها: زندگی موفق, ازدواج موفق, ازدواج, خوشبختی, انتخاب همسر
ادامه مطلب
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 10:18 ] [ راحیل ]
فقط یه ایرانی میتونه اول از دستشویی بیاد بیرون بعد زیپ و کمربندشو ببنده :


برچسب‌ها: طنز, جوم, دستشویی
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 10:4 ] [ راحیل ]
فقط خانومهای ایرانی هستن از یه هفته قبل از عروسی هی میگن
چی بپوشیم؟! .. چی بپوشیم؟!
اونوقت شب عروسی ؛ رسماً هیچی نمی پوشن :)))


برچسب‌ها: طنز, جوم, زن ایرانی
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 10:2 ] [ راحیل ]
صبح ازخواب پا می شی

دیرت شده

تند تند لباس می پوشی

می ری پایین

سوار ماشین می شی

ماشینو روشن می کنی

ماشین عقب عقب با سرعت زیاد می ره تو خونه سرایدار که تو پارکینگه

اخه یه ادم شوت دیشب ماشین رو گذاشته تو دنده خاموش کرده اونم تو دنده عقب

یه سمت ماشین با چرخ میره تو خونه سرایدار

اونو زنشم که از خواب پریدن بیدار می شن و هر چی از دهنشون در میاد بهت می گن

در خونشون می شکنه

وسط کاپوتت و قفل کاپوتتم می ره تو

در کاپوتم تا اداره برا خودش پرواز می کنه

این ماجرا اغاز بدترین روز زندگی من بود


برچسب‌ها: تصادف
[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 0:23 ] [ راحیل ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دكترشريعتي: هروقت خواستي معشوقت باورت كنه،لحظه اي خودت راجاي اوبگذارتاببيني چه ميخواهد ودردلش چه ميگذرد